وقتی نمی بینمش دلم براش تنگ می شه وقتی هم که می بینمش از دیدنش سیر نمی شم در نتیجه همیشه دل تنگشم... نویسنده توی عکس نیست
عکس با تغییرات دوباره بار گذاری خواهد شد
زهرا
گربه ای دیدم با هزار نقش و نگار
بس عجب بود قدرت پروردگار
ادبی داشت ز خود ستودنی تر
بس که داشت از این بامزگی ها
می پرید از گوشه ای برگوشه ای
بس وروجک بود این پیش کوالا
ولع گوشت دارد این دلبر مظلوم
چون که پیشتش می کند خاله معصوم
خانه ی بابابزرگ است که دارد وابستگی ها
چون نمی خواست برود از خانه ی بابابزرگ ما
شاعر: سبا ادیب نیا
روی پله ها نشسته بودم و داشتم بند کفش هایم رو می بستم و با خودم آهنگی رو زمزمه می کردم.
صدای تق و تق چکش از پایین می آمد. فهمیدم بابا بزرگ زیر زمینه. تا آمدم داد بزنم سلام بـــــــــابـــــــــا بـــــــــزرگ صبح بخیر...
اما او زود تر از من گفت: سارا تویی؟ من با افتخار گفتم: آـــــ رـــــ ه بابا بزرگ، دارم می رم بیرون.
گفت می ری دانشگاه؟ گفتم نه خیابون کار دارم.
گفت بورو به سلامت. منم گفتم خداحافظ و او گفت خدا به همراهت.
منم با انرژی ای که از صدایش گرفتم پایم را از خانه بیرون گذاشتم. مطمئن بودم روز خوبی خواهد بود.
دوستش دارم.
خانه ی ساده، بی ریا و پر از محبت اش را دوست دارم.
حیاطی که با گل های یاس و درخت انگور پوشیده شده و باغچه ای که بوی گل های نعناع ی _را در صبح های زود می شود استشمام کرد_ را با هیچ چیز دیگری عوض نمی کنم.
کوچه ای با دیوار های کاه گلی و بوی نمناک آن در عصر ها را دوست می دارم.
مهم تر از همه صاحب این خانه را دوست دارم و می گویم او، زندگی اش، خانه اش و نحوه محبت کردنش را که با همه فرق می کند را دوست دارم.
نوه ی چهارمی: *سارا*
وقتی میگم دیوار های کاهگلی یک کوچه ی بن بست ، پرواز می کنم از ابتدای کوچه تا انتهای اون و به یاد می آورم ثانیه های زندگی رو که چه آرام و زیبا و پر از هیاهو توی ذهن این کوچه ی کاهگلی جا خوش کرده.
خودت رو احساس کن؛ تو داری آرام آرام به کوچه نزدیک می شی، قدم بر می داری ، به جایی می رسی که دیگه تا ته کوچه پیداست. فرقی نمی کنه شب باشه یا روز کوچه روشن روشنه و تو می دونی که پشت در سوم کوچه یک خونه هست با یک حیاط کوچیک که همهی ما توش جا می شیم یک بالکن که حتما هر کدوم از ما دست کم یک بار توی اون نشستیم و چشم دوختیم به خاطره های همدیگه و یک راهرو، که از اون جا می شه به سه جا رفت می تونی بری زیر زمین ، می تونی بری بالا و از همه مهم تر می تونی بری توی بخش اصلی خونه . می گم بخش اصلی خونه نه به خاطر اینکه اصل خونه اون بوده نه ! به خاطر اینکه توی اون خونه یک قلب مهربون ، یک آدم نازنین ، یک بابابزرگ دوست داشتنی ، یک عزیز که نمی خوام دنیا باشه اگه نباشه ، یک تکیه گاه که می شه همه ی غم و غصه ها رو با یک نگاهش از یاد ببری ، یک پناه یک کسی که زندگی همه ماست ، اونجا منتظر ما نشسته .
منتظر دیدن همه توی اون خونه ی دوست داشتنی...
زهرا
می خوام چند تا نکته درباره وبلاگ نویسی در این وبلاگ بگم:
1.وقتی مطلب می ذارید اسمتون رو پایینش بنویسین تا خواننده متوجه نویسنده بشه.
2. دومی یه پیشنهاد هست اینکه هممون با همکاری هم یه قانون نامه برای وبلاگ درست کنیم. چه جوری؟ این جوری که قانون هایی که انتخاب کردید توی نظرات وبلاگ بنویسید و درباره قانون های همدیگه نظر بدیم. مهلتش هم از امروز تا یک هفته ی دیگست. البته مطلب هم می تونید بذارید.
3.همگی یه قالب پیشنهاد می دیم و ادرسشو می نویسیم. قالبی که رای بیشتری اورد رو می ذاریم روی وبلاگ.
4. چهارمی رو شما خودتون بگید.
اگه نظری انتقادی درباره ی نکته ها دارید لطفا بگید.
ولادت حضرت رسول اکرم(ص) و ولادت امام جعفر صادق(ع) و همچنین روز بزرگداشت پروین اعتصامی مبارک.![]()
![]()
![]()
![]()
سبا
من اومدم اراک
من (خاله ـ عمه) سهیلا هستم.
از شوق دیدار شما هیجان زده هستم.
تقدیم به وبلاگ نویسان adibfamily

.gif)