سلام به اهل بیت
سلام سلام
می خواستم فضای شادی داشته باشه
آخه خیلی دلگیر نبود؟
آخه هممون وقتی دلامون می گیره می گیم
بریم خونه ی ........
پنجره ای رو به خانه ی پدری
سلام سلام
می خواستم فضای شادی داشته باشه
آخه خیلی دلگیر نبود؟
آخه هممون وقتی دلامون می گیره می گیم
بریم خونه ی ........
این پیشی ناز و زشت روی دست چپش می لنگد.
و ما همگی شاد و سرزنده دور هم جم شیم.
و باز هم به آب بپاشیم و بابابزرگو زیر سایه ای که نشسته ببینیم.
امیدوارم علی آقا اگه رفت زود برگرده..............
جدایی سخته........
امیدوارم همشون زود برگردن......
وقتی که توی دوران خردسالی بودم،
وقتی که تازه پیش دستانی می رفتم،
زمانی که خونمون برق باختر بود،
اون موقع ها که با مامانم از کلاس درس میومدیم، همیشه می رفتیم خونه بابابزرگ.
من تازه یاد گرفته بودم که از دور تشخیص بدم نزدیک خونه ی کیم. وقتی که نزدیک می شدیم مامانم می گفت سبا بدو برو خونه ی بابابزرگت. منم با شورو اشتیاق می دویدم و می دویدم و می دویدم.
با این که هر روز می رفتم خونشون بازم خونشون تازگی داشت. این خونه همیشه تازگی داره حتی اگه طبقه ی بالای این خونه زندگی کنی. به شوق بابابزرگ و خاله معصوم هر وقت بیای تازگی داره.
وقتی که در می زنیو یکی از پشت آیفون می گه کیه تو هم می گی منم خاله. می ری تو ....
اونجا همیشه یکی هست که به موفقیت هات بگه آفرین.............................................
وقتی نمی بینمش دلم براش تنگ می شه وقتی هم که می بینمش از دیدنش سیر نمی شم در نتیجه همیشه دل تنگشم... نویسنده توی عکس نیست
عکس با تغییرات دوباره بار گذاری خواهد شد
زهرا
گربه ای دیدم با هزار نقش و نگار
بس عجب بود قدرت پروردگار
ادبی داشت ز خود ستودنی تر
بس که داشت از این بامزگی ها
می پرید از گوشه ای برگوشه ای
بس وروجک بود این پیش کوالا
ولع گوشت دارد این دلبر مظلوم
چون که پیشتش می کند خاله معصوم
خانه ی بابابزرگ است که دارد وابستگی ها
چون نمی خواست برود از خانه ی بابابزرگ ما
شاعر: سبا ادیب نیا
روی پله ها نشسته بودم و داشتم بند کفش هایم رو می بستم و با خودم آهنگی رو زمزمه می کردم.
صدای تق و تق چکش از پایین می آمد. فهمیدم بابا بزرگ زیر زمینه. تا آمدم داد بزنم سلام بـــــــــابـــــــــا بـــــــــزرگ صبح بخیر...
اما او زود تر از من گفت: سارا تویی؟ من با افتخار گفتم: آـــــ رـــــ ه بابا بزرگ، دارم می رم بیرون.
گفت می ری دانشگاه؟ گفتم نه خیابون کار دارم.
گفت بورو به سلامت. منم گفتم خداحافظ و او گفت خدا به همراهت.
منم با انرژی ای که از صدایش گرفتم پایم را از خانه بیرون گذاشتم. مطمئن بودم روز خوبی خواهد بود.
دوستش دارم.
خانه ی ساده، بی ریا و پر از محبت اش را دوست دارم.
حیاطی که با گل های یاس و درخت انگور پوشیده شده و باغچه ای که بوی گل های نعناع ی _را در صبح های زود می شود استشمام کرد_ را با هیچ چیز دیگری عوض نمی کنم.
کوچه ای با دیوار های کاه گلی و بوی نمناک آن در عصر ها را دوست می دارم.
مهم تر از همه صاحب این خانه را دوست دارم و می گویم او، زندگی اش، خانه اش و نحوه محبت کردنش را که با همه فرق می کند را دوست دارم.
نوه ی چهارمی: *سارا*