تبليغاتX
دیوار های کاهگلی یک کوچه ی بن بست

دیوار های کاهگلی یک کوچه ی بن بست

پنجره ای رو به خانه ی پدری

سلام به اهل بیت


سلام سلام


می خواستم فضای شادی  داشته باشه


آخه خیلی دلگیر نبود؟


آخه هممون وقتی دلامون می گیره می گیم


بریم خونه ی ........




+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آذر 1389ساعت 8:27  توسط همه  | 

آخرین اخبار خانوادگی

  • با وجود ورم شدید پای خاله معصوم هنوز تصمیمی جدی مبنی بر دکتر رفتن ندارد.
  • احمد آقا ماشین خود را تحویل گرفت.
  • مهمانی خونه آقا مهدوی برگزار شد.
  • دیروز علی آقا با چه کسی چت کرد؟!
  • واکنش ها به عکسهای مالزی.
  • سبا به مدرسه فرهنگ رفت.
  • زهرا اراک ماند.
  • روز اول مدرسه برای خانواده ی غالبا فرهنگی چقدر شیرین است!!

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم مهر 1389ساعت 9:51  توسط همه  | 

ایجاد نویسندگان جدید

زهرا و محمد مهدی و علی آقا و گیتی به نویسندگان این وبلاگ اضافه شدند نام کاربری ها به ترتیب زهرا محمد مهدی علیرضا و گیتی است رمز ورود هم همان قبلی
+ نوشته شده در  شنبه سوم مهر 1389ساعت 9:43  توسط همه  | 

آسیب دیدگی پور کوالا

پسر سیاه پیش کوالا به طرز مشکوکی آسیب دید

این پیشی ناز و زشت روی دست چپش می لنگد.

+ نوشته شده در  شنبه سوم مهر 1389ساعت 9:39  توسط همه  | 


امیدوارم این روز ها تکرار بشه.....

و ما همگی شاد و سرزنده دور هم جم شیم.

و باز هم به آب بپاشیم و بابابزرگو زیر سایه ای که نشسته ببینیم.

امیدوارم علی آقا اگه رفت زود برگرده..............

جدایی سخته........

امیدوارم همشون زود برگردن......

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم خرداد 1389ساعت 1:56  توسط همه  | 

آفرین برتو ......................

وقتی که توی دوران خردسالی بودم،

وقتی که تازه پیش دستانی می رفتم،

زمانی که خونمون برق باختر بود،

اون موقع ها که با مامانم از کلاس درس میومدیم، همیشه می رفتیم خونه بابابزرگ.

من تازه یاد گرفته بودم که از دور تشخیص بدم نزدیک خونه ی کیم. وقتی که نزدیک می شدیم مامانم می گفت سبا بدو برو خونه ی بابابزرگت. منم با شورو اشتیاق می دویدم و می دویدم و می دویدم.

با این که هر روز می رفتم خونشون بازم خونشون تازگی داشت. این خونه همیشه تازگی داره حتی اگه طبقه ی بالای این خونه زندگی کنی. به شوق بابابزرگ و خاله معصوم هر وقت بیای تازگی داره.

وقتی که در می زنیو یکی از پشت آیفون می گه کیه تو هم می گی منم خاله.  می ری تو ....

اونجا همیشه یکی هست که به موفقیت هات بگه آفرین.............................................


خاطره ای از نوه ی هفتم، سبا
 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم فروردین 1389ساعت 17:47  توسط همه  | 

انسان نمونه

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم دی 1388ساعت 22:45  توسط همه  | 

 

وقتی نمی بینمش دلم براش تنگ می شه وقتی هم که می بینمش از دیدنش سیر نمی شم در نتیجه همیشه دل تنگشم... نویسنده توی عکس نیست

                        عکس با تغییرات دوباره بار گذاری خواهد شد

زهرا

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم دی 1388ساعت 19:19  توسط همه  | 

پیش کوالا

گربه ای دیدم با هزار نقش و نگار

بس عجب بود قدرت پروردگار

ادبی داشت ز خود ستودنی تر

بس که داشت از این بامزگی ها

می پرید از گوشه ای برگوشه ای

بس وروجک بود این پیش کوالا

ولع گوشت دارد این دلبر مظلوم

چون که پیشتش می کند خاله معصوم

خانه ی بابابزرگ است که دارد وابستگی ها

چون نمی خواست برود از خانه ی بابابزرگ ما

شاعر: سبا ادیب نیا

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 20:42  توسط همه  | 

صدای او

روی پله ها نشسته بودم و داشتم بند کفش هایم رو می بستم و با خودم آهنگی رو زمزمه می کردم.

صدای تق و تق چکش از پایین می آمد. فهمیدم بابا بزرگ زیر زمینه. تا آمدم داد بزنم سلام بـــــــــابـــــــــا بـــــــــزرگ صبح بخیر...

اما او زود تر از من گفت: سارا تویی؟ من با افتخار گفتم: آـــــ رـــــ ه بابا بزرگ، دارم می رم بیرون.

 گفت می ری دانشگاه؟ گفتم نه خیابون کار دارم.

 گفت بورو به سلامت. منم گفتم خداحافظ و او گفت خدا به همراهت.

منم با انرژی ای که از صدایش گرفتم پایم را از خانه بیرون گذاشتم. مطمئن بودم روز خوبی خواهد بود.

دوستش دارم.

خانه ی ساده، بی ریا و پر از محبت اش را دوست دارم.

حیاطی که با گل های یاس و درخت انگور پوشیده شده و باغچه ای که بوی گل های نعناع ی _را در صبح های زود می شود استشمام کرد_ را با هیچ چیز دیگری عوض نمی کنم.

کوچه ای با دیوار های کاه گلی و بوی نمناک آن در عصر ها را دوست می دارم.

مهم تر از همه صاحب این خانه را دوست دارم و می گویم او، زندگی اش، خانه اش و نحوه محبت کردنش را که با همه فرق می کند را دوست دارم.

نوه ی چهارمی: *سارا*

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 11:30  توسط همه  |